خرید بک لینک
ارباب
میدانم که میدانی که چه شوقی است در دلم برای زیارت شما در اربعین...

برچسب: نویسنده: بهار محمودی تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 18:48

به گمانم اخیرا توانستهام از قید جاذبه افکار معطوف به تو خارج شوم. خوب است یا بد؟! نمیدانم! آنچه میدانم این است که رها گشتهام از آشوبهای پیدرپی. با این که از درون همه چی تهی گشته. انفجارهای هستهای دو تخریب دارند:نخست، با انفجار هر چیزی که سر راه باشد را نابود میکند و همه چیز را از مسیرش پس میزند. سپس خلائی که در پی انفجار ایجاد شده، همه چیز را به داخل خود میکشد و اگر چیزی سالم مانده باشد، آن را تخریب میکند. فکر میکنم، اکنون، وضعیت من، وضعیت پس از انفجار است...

برچسب: نویسنده: بهار محمودی تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 18:48

به خدا دوستت دارم ای عزیزتر از جان!

ای کاش لااقل یک فرصت، فقط یک فرصت به من میدادی.

شانههای سرد تو، مرا دلسرد میکند از زندگی...


ولی دوستت دارم

هزاربار، در هر شب و روز فریاد خواهم زد

که دوستت دارم ای بیمعرفت


افسوس که این روزها، حتی دیدارهای کوتاه مدت هم از من دریغ شده.

حتی در تلگرام!


دوستت دارم
این تمام حرف من است٬

برچسب: نویسنده: بهار محمودی تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 18:48

بچه که بودم، اگه یه موقع خوراکی چیزی میخوردم تو خیابون، مثلا اگه بستنی میگرفتم و تو راه خونه میخوردم، بابام دعوام میکرد. میگفت شاید یکی دلش ببینه و بخواد ولی نتونه بخره! راستش تا چند وقت پیش نمیفهمیدم این حرفو ولی تازگیا بهش رسیدم! عزیزی که خوشحالیهاتو فریاد میزنی، کمی آرومتر، شاید خیلیا نمیتونند مثل تو خوشحال باشن. وقتی خوشحالی، زیاد بلندبلند ذوق نکن شاید بعضیا دلشون بشکنه. خدا برای هم نگهتون داره! دست عشقتو بگیر ولی نه تو چشم بقیه! شاید یکی بدجور بخواد حتی به مدت چندثانیه جای تو بود. چقدر زمونه عوض شده، چقدر قدیما حرفا لااقل به دل مینشست. چقدر گم شدیم ما. امون از دلهایی که هر روز به راحتی میشکنیم و انگار نه انگار! من از این زمونه ماشینی تقلبی بیزارم.

برچسب: نویسنده: بهار محمودی تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 18:48

صفحه بندی